تبليغاتX
من و هیوستون
سلام دوستای خوبم

 

من هنوز تو خونه ی پدری بسر می برم و تقریبا دو هفته ی دیگه بر می گردم!

..

تو این مدتی که اینجا بودم چه تحولاتی که صورت نگرفته !...چقدر سر مردم هر دفعه به یه چیزی گرم میشه..جالب اینجاست که هیچکدوم از این تحولات و سرگرمی ها نه به نفع مردمه نه برای شاد کردنه اوناست...

...

حتی زمان هم اینجا فرق می کنه..با اینکه تو یه چشم بهم زدن ماه تمام میشه..اما روز کش اومده انگاری..یاد اونجا می افتم که نمی فهمیدم روزم کی تموم میشد ..گاهی دلم می خواست ۲۴ ساعت شبانه روز ۳۰ ساعت می بود...همه چیز به سرعت باد تو رو جلو می کشید..اما اینجا انگاری باطریم خوابیده ...کند می رم جلو.

..

دلم نمی خواد هی بشینم مقایسه کنم بگم ما اینجوریم و اونجوریم...یعنی الان حسشو ندارم...چه فایده گفتنها ..فقط یه جمله:..ما درست بشو نیستیم...همین!

...

یه حس خاص:

..هر چی به روزای رفتنم نزدیک میشه ..هر ثانیه ایی که کنار خانواده ام هستم برام شده مثه یه گنج با ارزش..حتی به راه رفتنم تو خونه هم تمرکز می کنم !...(اونایی که بیرون زندگی می کنن کاملا این حس خاص رو می شناسن.)..

.........

پست بعدی در هیوستون.