در جایی که کار می کنم یه دفتر خدماتیه که یک اقای وکیل که مسائل مربوط به ایرانیان اینجا رو در رابطه با هر موردی که به ایران هم مربوط میشه ..ایشون انجام میده. خوب طبیعتا کیس های مختلفی اینجا وجود داره من هم نه اینکه فضول باشم بلکه چون سکرترم و پرونده ها رو می سازم و فرمها رو پر می کنم خوب ناچارا چیزهای از عزیزان هم وطن می یابم!.......
می تونم بگم بیشتر کیس ها البته اگه تعویض پاسپورت رو کنار بذاریم یکی ثبت طلاقه و یکی تقاضای ویزای ازدواج یا نامزدیه که مربوط میشه به آقایونی که می خوانن عروس خانومو از ایران بیارن....

باید بگم چون از وقتی اینجا کار می کنم جامعه ی ایرانی برام ملموس تر شده اکثر این اقایون به دو سه دسته تقسیم میشن..
یه عده که متارکه کردن و بدون استثنا اکثرا یه ازدواج ناموفق رو داشتن..و حالا می خوان ازدواج بعدی از ایران باشه شاید زن ایرانی حرف شنو تر باشه!!
!که نمونش یه اقایی هست که ۴ماهه خانومه شو از ایران اورده ....اونوقت اینجا جلوی من اینقدر با دختر بیچاره بد حرف میزد که من اعصابم خورد شده بود حالا خدا میدونه تو خونه چه خبره اوضاعه حرف زدناش..
..بعد دختره با یه حالت تو سر خورده بهش گفت: میشه این...سوالو از وکیل بپرسم ناراحت نمیشی؟ اونم با خشم می گفت هر کاری دلت می خواد بکن!!!
....
من نمی دونم این دخترای ما چه فکری میکنن که حاضر با مردای اینجوری اونم فقط به صرف اینکه یارو امریکاست شوهر کنند (آخه اگه این آدم اخلاق درستی داشت خوب اون قبلیا می موندن باهاش)
....
یه عده هم هستند که پسرای جوانی هستندکه در طی یه مسافرتی که به ایران داشتند یه خانومی رو می بینن و خوششون میاد و بدون هیچ دردسرو مشکلی بعله رو می گیرن...که من واقعا امیدوارم خوشبخت بشن و به بن بست نرسن مخصوصا خانوما....
یه عده هم که بعد از کلی زن عوض کردنو پا تو سن گذاشتنو حالا از این وضیعت طلاق دادنو دوست دختر بازی خسته شدن.می خوان زن بعدی رو از ایران تجربه کنن!..
..
حالا جالب تر از اینا ...چند روز پیش یه آقای پیرمردی اومد آفیس برای کیس ازدواج و میخواست عروس رو بیاره اینجا.......این آقا وقتی رفت من دیدم ریئسم منو صدا زد که پرونده رو تحویل بگیرم همینجوری هاج و واج مونده...به من گفت این آقا ۸۴ سالشه و تازه زن گرفته از ایران!
من گفتم خوب مبارکش...
گفت:باورت میشه عروس ۲۵ سالشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
....
عکسشونو که دیدم آه از نهادم بلند شد...............
..وای ...همین اوایله مهر ماه ازدواج کرده..
.اخه مگه میشه؟چه جور به خودش اجازه داده! چه جور روش میشه بگه این زنمه...!چه جور میتونه باهاش بره بیرون و بهمه بگه این زنمه!..آخه این دختره ی دیوانه چی فکر کرده؟ واقعا امریکا یا حتی ثروت که فکر نمی کنم این آقا هم زیاد داشته باشه ..اونقدر ارزش نداره که اینکارو کرده...
جالب اینجاست که اقای داماد اینقد عجله داره که همش میگه تو رو خدا زود بیارینش..تازه این آقا اینجا با بچه هاش زندگی می کنه و بچه هاشم خبر ندارن که بابایی داماد شده!!..(حالا بعد وقتی فهمیدن و آخر ماجرا اگه چیزی بود واستون تعریف می کنم..)
من دیروز بهش گفتم :آقای ...حاله خانوم خوبه؟
گفت آره باهاش حرف می زنم هی گریه می کنه میگه منو بیار دیگه!!منم بهش گفتم هی از حالا شروع نکن کولی بازی....
(توجه فرمودین اینم دیالوگهای عاشقانه ی دوران نامزدی........).
من واقعا متاسفم! و خواهش می کنم به هر قیمتی نیاین ...باور کنید اینجا هم خبری نیست!!(حالا فحشم ندینا!!)
---------------------------
در آخر از همه ی دوستان که به من لطف داشتن سپاسگزارم..
و جناب آقای رامین امیدوارم به هدفتون برسید اینجا اگه موفق بشید که فارغ تحصیل بشید مطئن باشید به هر چی بخواهید می رسید فقط باید یه لباس آهنین بپوشید برای کار و درس چون خیلی راحت نیست و باید حسابی تلاش کنید..راستی این همشهری ما هم اندرتیکر کیه و چه کارست بگو شاید دیده باشمش!.
.در ضمن اینجا نوزدهم فستیواله هنره من شما رو هم یاد می کنم..
........
دو روزه دارم به درگاه خدا التماس می کنم که محمود جون یکشنبه وقته آزاد داشته باشه تا منو ببره فستیوال هنر...
..
...
اسمشو اوردم یادم افتاد من و محمود فقط وقته صبحانه خوردن همدیگرو می بینیم و تند تند با هم حرف می زنیم و گزارشا رو میدیم... از صبح تا ۶ من سر کارم از عصر تا ۵صبح ایشون..من شام تنها می خورم اونم نهارو ....به این می گن زندگی مشترک ایده ال !